آفت دانش، فراموشی و تباهی اش، گزارش آن به نا اهل است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
محبت

همسری فداکار

در جنگ تحمیلی ایران و عراق ، یکی از رزمندگان جان برکف و رشید اسلام ، در میدان نبرد با صدامیان کافر، آنچنان مجروح گردید که دو پای خود را از دست داد، او مدت طولانی در بیمارستان بستری بود، کم کم پدر و مادرش مطلع شدند، به بیمارستان برای عیادت او آمدند، آن رزمنده ، همسر نیز داشت ، ولی هنوز جریان را به او اطلاع نداده بودند، او و پدر و مادرش ، فکر می کردند که شاید همسر از موضوع قطع پاهای شوهرش آگاه شود، و ناراحت گردد و بنای ناسازگاری بگذارد. مدت ها گذشت سرانجام به همسر آن رزمنده جانباز خبر دادند که شوهرت در جبهه مجروح شده و در فلان بیمارستان است . این بانو همراه بعضی از بستگان برای عیادت ، به بیمارستان روانه شده ، وقتی که در کنار تخت ، با شوهرش احوالپرسی کرد، شوهر رزمنده اش پس از گفتاری ملافه را کنار زد و گفت : دو پایم قطع شده است ، حالا شما نظرتان هر چه هست آزادی. همسر آن رزمنده ، نه تنها از این پیش آمد احساس حقارت نکرد، بلکه با کمال سربلندی ، قهرمانانه گفت : هیچ اشکال ندارد، در راه خدا بوده است ، تا امروز تو کار کردی و ما خوردیم ، و از امروز به بعد من کار می کنم و با هم می خوریم ، هیچ ناراحت مباش . هزاران درود بر این بانوی رشید و با شهامت ، و هزاران رحمت بر آن شیر مادری که چنین فرزندی پروراند، و بر آن مکتبی که چنین شاگردی به جامعه تحویل داد.

داستان دوستان/محمدمحمدی اشتهاردی

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/7/16:: 11:17 عصر     |     () نظر

خال گردن

وقتی عازم شد، خوب نگاهش کردم و چند بار بوسیدمش، آخرین بار گفتم بگذار خال گردنت را ببوسم خندید و گفت:«این خال یک نشانی است، نگذاشتم حرفش تمام شور و گردنش را غرق بوسه کردم.
بالاخره خبر شهادتش را آوردند. برای دیدن پیکرش به رامسر رفتم. اشک امانم را بریده بود. خواستم گردن و جای خالش را ببوسم که دیدم اثری از خال باقی نمانده و اصابت گلوله گلوی نازنینش را متلاشی کرده، او در آخرین دقایق تشنه بود اما سقایی یاران خمینی را بر عهده داشت مرتضی عطشان به دیدار خدا شتافت.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ شماره 62 صفحه 6  

راوی: خواهر شهید مرتضی پورامامی  


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/7/16:: 6:8 عصر     |     () نظر

 

آیت الله شهید سید حسن مدرس ، در ایام جوانی که برای تحصیل علوم دینی به اصفهان آمده بود، در روزهای تعطیل هفته، به روستاهای اطراف می‌رفت و به کارگری می‌پرداخت تا هزینه زندگی خویش را فراهم کند. داستان زیر، خاطره‌ای است از زبان وی:
من برای تهیه مخارج روزانه و هزینه تحصیل، ناگزیر بودم که در ایّام تعطیلات هفته، به دهات بروم و لباس عوض کنم و مشغول کار عملگی و بنّایی گردم تا مخارج هفته بعد را فراهم کنم.
یک روز، به آبادی گز ـ از توابع اصفهان ـ رفتم. در آن‌جا، پیشکار محمد رضا خان سرهنگ ، مرا به کار گماشت و دیوار باغی را نشان داد و گفت: این دیوار را خراب کن و عصر، دو قران بگیر.
من قبول کردم و مشغول کار شدم. نزدیک ظهر، اسب سواری آمد و در کنار من ایستاد و گفت: مشدی! خدا قوّت بدهد، بقیّة دیوار را خراب نکن!
من گفتم: آقا! من شما را نمی‌شناسم، کس دیگری به من دستور داده است که این دیوار را خراب کنم، من هم باید کار خودم را انجام بدهم و بعد، کلنگ را محکمتر به دیوار کوفتم. آن مرد -که بعداً فهمیدم خود صاحب ملک بوده است- گفت: مرد حسابی! مگر حرف سرت نمی‌شود-، این باغ مال من است و می‌گویم خراب نکن!
من جواب دادم: البته ممکن است شما صاحب باغ باشید، ولی من شما را نمی‌شناسم، صاحب کار به من دستور داده است که خراب کن و خودش باید بگوید که خراب نکن، نه دیگری.
سوار خشمگین شد و گفت: قباله بنچاق از من می‌خواهی! من گفتم: کسی که ادعایی دارد، باید دلیل بیاورد و کسی که انکار می‌کند، می‌تواند قسم بخورد.
سوار، اندکی به خود فرو رفت، بعد سر بالا کرد و دوباره چشم به زمین دوخت و ناگهان شلاق به اسب زد و از آن جا دور شد و به خانه رفت. من کار خود را ادامه دادم که ناگهان دو نفر اسب سوار آمدند و مرا به خانه محمد رضا سرهنگ بردند. خان به من گفت: مرد! می‌دانی من چرا آن جا تو را در مقابل سرسختی‌ات تنبیه نکردم؟
من جواب دادم: نه!
گفت: برای این که کسی تا کنون، این چنین در برابر من ایستادگی نکرده بود. من آن لحظه، برای نخستین بار احساس کردم که وجود ضعیفی هستم. در عین حال، اندکی فکر کردم و حدس زدم تو با این منطق و صحبت، نبایست کارگر حرفه‌ای باشی. به من راست بگو تو چه کاره‌ای؟! پاسخ دادم: اسم من«میرزا حسن» و طلبه هستم و برای تهیه کمک هزینه تحصیلی به اطراف اصفهان می آیم. سپس، بسته کوچکی را که همراه داشتم، باز کردم و قبایی را که در مدرسه می‌پوشیدم و عمامه‌ای را که به سر می‌گذاشتم، نشان دادم.
مرحوم محمد رضا خان، یک نفر از منشیان خود را خواست و دستور داد حواله‌ای به یکی از بازرگانان مشهور اصفهان، به این مضمون بنویسد: «تا سید حسن در مدرسه طلبه است، ماهی سه تومان شخصاً برده و در حجره تحویل او دهید و رسید هم لازم نیست».
سپس ناهاری آوردند و خوردیم و من به اصفهان برگشتم...».

 

. «داستانهای مدرس»، غلامرضا گلی زاده، ص 35.

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/7/14:: 6:33 صبح     |     () نظر

حضرت امام (ره) توجه ویژه‌ا‏ی نسبت ‏به ماه رمضان داشته و بدین جهت، ملاقات ها ی خودشان را در ماه رمضان تعطیل می ‏کردند و به دعا و تلاوت قرآن و... می ‏پرداختند.
و خودشان می ‏گفتند: «خود ماه مبارک رمضان، کار ی است‏» .
یکی از یاران امام، در این باره گفته است :
در این ماه، ایشان شعر نمی ‏خواندند و نمی ‏سرودند و گوش به شعر هم نمی ‏دانند . خلاصه،دگرگونی خاصی متناسب با این ماه در زندگی خود ایجاد می ‏کردند، به گونه‏ ی که این ماه را، سراسر، به تلاوت قرآن مجید و دعا کردن و انجام دادن مستحبات مربوط به ماه رمضان سپری می ‏کردند.
ایشان، به هنگام سحر وافطار، بسیار کم می ‏خوردند، به گونه‏ ای که خادم‏شان فکر می ‏کردند که امام، چیزی نخورده است!
حضرت امام رحمة الله علیه درباره رمضان چنین می ‏سرایند:
ماه رمضان شد، می و میخانه بر افتاد
عشق و طرب و باده، به وقت ‏سحر افتاد
افطار به می کرد برم پیر خرابات گفتم
که تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد
با باده، وضو گیر که در مذهب رندان
در حضرت حق این عملت ‏بارور افتاد
ادامه مطلب...

کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/6/23:: 9:15 عصر     |     () نظر

 

  پایه ‏هاى اسلام
امام باقر علیه السلام فرمود:
اسلام بر پنج چیز استوار است، برنماز و زکات حج و روزه و ولایت (رهبرى اسلامى).

فروع کافى، ج 4 ص 62، ح 1

 فلسفه روزه
امام صادق علیه السلام فرمود:
خداوند روزه را واجب کرده تا بدین وسیله دارا و ندار (غنى و فقیر) مساوى گردند.
 
من لا یحضره الفقیه، ج 2 ص 43، ح 1

   روزه آزمون اخلاص
خداوند روزه را واجب کرد تا به وسیله آن اخلاص خلق را بیازماید.
نهج البلاغه، حکمت 252 ادامه مطلب...

کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/6/23:: 9:9 عصر     |     () نظر

چهار نشانه از موجودات بهشتی!

سلام

آدمی‌زاد طوری آفریده شده، که اگه چیزی رو دوست داشته باشه کم کم شبیه اون میشه.

گفتم "چیز" چون این خاصیت فقط درباره دوست داشتن آدمها نیست بلکه غیرِآدمی رو هم شامل می‌شه.

البته خُب این دگرگونی و مشابه شدن در رابطه‌ی بین آدما شدیدترِ.

(پس باید مواظب Favorites خودمون باشیم!!؟)

خیلیا بهشت رو دوست دارن و دوست‌دارن که برن اونجا.

خوب طبیعتا یه چنین آدمایی حتما بهشتیا رو هم دوست دارن و علاوه بر اون خودشون هم می‌خوان مثل اونا باشن.

شناختن آدمای بهشتی و دونستن نشونه‌های اونا برای اون دسته از آدمای طالب بهشت، خیلی خوبه، چون تا اونا رو ببینن و بشناسن و باهاشون بپّرن زودی مثل اونا می‌شن.

و چون من می‌دونستم که شما؛ بله خودِ خودِ شما؛ عاشق بهشت و بهشتیا هستید، خواستم چند تا نشونه اَزَشون بِدم که راحتر اونا رو بشناسید و باهاشون باشید تا مثل اونا بشید.

البته شاید شما یکی از اونا باشید! محال که نیست!

اگه اینطور بود حتماً یه آدرسی، نشونه‌ای، چیزی از خودتون تو پنجره‌ی نظرات بذارین تا بیایم سراغتون

و اگه نیستید، ولی ازشون خبری دارید، بازم حتماً برای من و بقیه‌ی دوستاتون بنویسید.

اما نشونه‌ها:

حضرت امام جعفر صادق که سلام و درود خدا برو و خاندان پاکش باد می‌فرمایند:

بهشتیا 4 تا نشونه دارن:

     1- روی گشاده و خندون

     2- زبان لطیف و نرم

     3- دل رقیق و مهربون

     4- دست بخشنده و باز

و خلاصش اینکه: آدم بهشتی، یه آدمِ بشّاش  و خوش زبون و مهربون و دست و دل بازِ.

شما هم اگه نشونه‌ی دیگه‌ای ازشون دارید بنویسید

متن روایت :

قال الصادق علیه السلام:

اِنَّ لِاَهلِ الجَنَّةِ اَربَعُ عَلامَاتٍ:

وَجهٌ مُنبَسِطٌ، وَ لِسانٌ لَطیفٌ، وَ قَلبٌ رَحیمٌ، وَ یَدٌ مُعطِیَةٌ.(1)

تو بهشت همدیگه‌ رو می‌بینیم

یا علی

1- ورام؛ جلد 2؛ صفحه‌ی 91 

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/6/19:: 1:1 صبح     |     () نظر

شیطان نزد پیامبران الهى مى آمد و بیشتر از همه با حضرت یحیى انس ‍ داشت .

روزى حضرت یحیى به او گفت :من از تو سؤالى دارم.

شیطان در پاسخ گفت :مقام تو بالاتر از آن است که سؤال تو را جواب ندهم ، هر چه مى خواهى بپرس ‍ پاسخت را خواهم داد.

حضرت یحیى گفت: دوست دارم دامهایت را که به وسیله آنها فرزندان آدم شکار کرده و گمراه مى‌کنى، به من نشان دهى .

شیطان گفت: با کمال میل خواسته تو را بجا مى آورم .

شیطان در قیافه‌اى عجیب و با وسایل گوناگون خود را به حضرت نشان داد و توضیح داد که چگونه با آن وسایل رنگارنگ فرزندان آدم را گول زده و به سوى گمراهى مى‌برد.

حضرت یحیى پرسید: آیا هیچ شده که لحظه‌اى به من پیروز شوى؟

ابلیس جواب داد: نه، هرگز! ولى در تو خصلتى هست که از آن شاد و خرسندم .

حضرت یحیی فرمود: آن خصلت چیست؟

شیطان پاسخ داد: تو مردی پرخور هستی و هنگامى که بر سر سفره می‌نشینی زیاد مى‌خورى و سنگین مى‌شوى، بدین جهت از انجام بعضى نمازهاى مستحبى و شب زنده دارى باز مى‌مانى.

آنگاه حضرت یحیى گفت :من با خداوند عهد کردم که هرگز غذا را به طور کامل نخورم و از طعام سیر نشوم ، تا خدا را ملاقات نمایم .

و شیطان گفت :من نیز با خود پیمان بستم که هیچ مؤمنى را نصیحت نکنم ، تا خدا را ملاقات کنم.

شیطان این را گفت و رفت و دیگر هیچ‌گاه بازنگشت

بدین وسیله حضرت یحیى یکى از مهمترین دامهاى شیطان را از خود دور نمود.

بحار الأنوار - علامة مجلسی - ج 14 - صص 171 - 173


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/6/19:: 12:53 صبح     |     () نظر
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >