هرکه پیش از آن که از او بخواهند ببخشد، بزرگوارو محبوب است . [امام علی علیه السلام]
محبت

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/6/18:: 1:24 عصر     |     () نظر

زندگی مثل صابون


از مرد فقیری میپرسند: چطور زندگی میکنی؟ می گوید: مثل صابون. روز به روز لاغرتر می شوم.

 

مقبره


مرد پولداری برای خودش مقبره ساخت. وقتی تمام شد از معمارش پرسید: این مقبره چه چیزی کم دارد؟ معمار می گوید: وجود شریف شما !!!

 

پسر شیطون


صاحب باغ: پسر شیطون چرا رفتی بالای درخت زردآلو؟ الان به بابات میگویم . پسر : بابام بالای درخت آلبالو است.

 

کسی گفت: خدا رحمت کند خواجه حافظ شیرازی را که در شاهنامه فرموده است:

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز            تو نیکی می کن ودر دجله انداز

نیوتن 


معلم از شاگرد پرسید: چرا نیوتن از افتادن سیب تعجب کرد؟ شاگرد پس از جند لحظه مکث گفت : آقا چون زیر درخت گلابی نشسته بود!!!

چرا روی رودخانه پل می زنند؟


معلم: چرا روی رودخانه پل می زنند؟ شاگرد : برای اینکه وقتی باران می آید ماهی ها بروند زیرش و خیس نشوند.

 

حواس


اولی: ببخشید با حرف هایم سرشما را درد آوردم.

دومی: نه اختیار دارید. من حواسم جای دیگر است.

 

سه تا آرزو


یک روز به یک نفر می گویند: «سه تا آرزو کن.» می گوید: اول یک ماشین پژو پیدا کنم؛ بعد یک پژو دیگر پیدا کنم؛ سومین آرزویم هم این است که یک پژو پیدا کنم. می پرسند: چرا هر سه تا آرزویت یکی بود؟ می گوید: برای این که این سه تا را بفروشم و یک ماکسیما بخرم.

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/6/18:: 12:45 صبح     |     () نظر

گوشت و کباب

 

اگر گوشت را چند روزی در هوای آزاد قرار دهند می گندد و بوی بسیار بدی می دهد ، اما اگر روی آتش رود و تحمل کباب شدن را داشته باشد، بوی خوب آن همه جارا می گیرد.

انسان همانند گوشت است و عشق همانند آتش. اگر انسان قرین عشق شود وتحمل آتش عشق را داشته باشد، بوی خوب او عالم را می گیرد و اگر از عشق فاصله گرفت، خواهد گندید.

فرار جانی

 

گفته اند : سگی به دنبال آهویی می دوید.آهوگفت: به من نخواهی رسید. سگ گفت: ز چه رو؟

آهو گفت: ازآن رو که من بهر جان خویش می دوم و تو بهر صاحب خود.

کتاب توبره نوشته شیخ بهایی ترجمه  بهمن رازانی ص32

 ایمان و کفر عصاره و تفاله هستی

این عالم ، عالمی است که انسانها در آن جدا و از هم دور می شوند . همانطور که در دستگاه آب میوه گیری، عصاره و تفاله از هم جدا می­شوند.عصاره و تفاله به صورت هویج با هم اند. هویج را وارد دستگاه می کنی ، عصاره به اسم "آب هویج "از یک راه می آید و تفاله از راه دیگر، در غوره هم عصاره و تفاله با هم جمع اند و دستگاه آب غوره گیری ، عصاره و تفاله را از هم جدا می کند . عصاره از یک طرف می رود و تفاله از طرف دیگر.در این عالم مؤمن و کافر با هم می آیند، گاهی در یک خانه و خانواده یک فرزند مؤمن می شود و یک فرزند، کافر. آنکه مؤمن است از طریق عصاره­ها می رود و آنکه کافر است از راه تفاله­ها.عصاره ها را در شیشه ها به عنوان اشیاء با ارزش در جایی نگهداری می کنند، تفاله ها را هم در جایی جمع می کنند و به خورد حیوانات می دهند. همانطور که لازم است رهبری باشد، تا عصاره ها را به دور خود جمع وجذب کند، دشمنان هم هادی هایی دارند که تفاله ها را به دور خود جمع می کنند، عالم هم دستگاه عصاره گیری می خواهد و هم دستگاه تفاله گیری.

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/6/18:: 12:6 صبح     |     () نظر

آورده‏اند که در زمانِ رسول علیه الصلاة و السلام، شخصی بود بسیار مهمان دوست و زنی داشت در نهایتِ خست و لئیم. آن مرد از توهم و خوف جنگ و فریاد برآوردن آن زن از کراهت نمودنِ مهمان، بسیار مرارت داشت. آن مرد لاعلاج روزی به خدمت حضرت رسول‏صلی الله علیه وآله رفت و کیفیت احوال و ماجرا را بیان واقع کرد. حضرت فرمودند که برو به خانه. به آن زن بگو در حالتی که مهمان می‏آید، در پشت در مشاهده کن و هنگام بیرون رفتن مهمان نیز در عقب سر ایشان ملتفت شود و نگاه کن تا ببینی که خداوند عالمیان چه برکتی و چه خیری در حقّ مهمان‏داری عنایت فرموده.
پس آن مرد به خانه رفت و با زن خود گفت که امروز رسول‏صلی الله علیه وآله را با دو سه نفر دیگر به مهمانی طلبیده‏ام. لهذا توقع دارم که کج خلقی نکنی و بخل را فرو گذاری و حضرت فرمودند که در حالت داخل شدن مهمان و در حالت بیرون رفتن نگاه کن تا ببینی آن چه را خد ای تعالی به برکت مهمان ارزانی داشته است.
آن زن را به هزار عجز راضی کرد و تهیه اسباب ضیافت را ساخت. چون وقت داخل شدن مهمانان شد، دید که در دامن مهمانان گوشت و میوه‏های بسیار است و داخل خانه شدند. چون وقت بیرون رفتن مهمانان شد، دید که گزنده‏ها و مار و کژدم بسیار در دامن ایشان آویخته، از خانه بیرون شدند. آن زن تعجب کنان نزد شوهر آمد و گفت چنین چیزی را دیدم. شوهر گفت: من از رسول خدا می‏پرسم. رسول خدا فرمودند: آن نعمت‏ها به برکت آن است که خداوند عالم به سبب مهمانی و میزبانی ارزانی فرموده و آن گزنده‏ها، گناهانِ صاحب خانه است که بیرون می‏رود. پس از آن، آن زن چنان راغب مهمان شد که تمام عمر در باب مهمانی کردن به شوهر خود همیشه تأکید می‏کرد.

 

 مجموعه اشعار و آثار فارسی شیخ بهایی، صص 193 - 199.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/6/17:: 10:46 عصر     |     () نظر

داستان‌هاى بسیارى درباره دستگیرى علامه بحرالعلوم از بینوایان و رسیدگى او به حال‏ مستمندان نقل شده است. برخی نقل کرده‌اند که او شب‌ها همانند جدش‏ امیرالمؤمنین علیه‌السلام کوله‏بارى از مواد غذایى را بر دوش مى‏گرفت و از تاریکى شب ‏استفاده مى‏کرد، و در کوچه‏هاى نجف راه مى‏افتاد و بر در خانه هر فقیر مستمندى مقدارى غذا و پول قرار مى‏داد و همواره از حال مردم سؤال مى‏کرد و به ‏بینوایان رسیدگى کامل داشت.

نوشته‏اند شبى ادامه مطلب...

کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/6/17:: 12:59 عصر     |     () نظر

 

حدود دویست و شانزده یا سیصد و شانزده سال قبل از هجرت، در روستاى «جى‏» (از روستاهاى اصفهان) فرزندى به دنیا آمد، که نامش را «روزبه‏» گذاشتند و بعدها پیامبر اسلام(ص) او را «سلمان‏» نامید.
پدر سلمان «بدخشان کاهن‏» (روحانى زرتشتى) بود و کار همیشگى‏اش هیزم نهادن بر شعله آتش. با اینکه سلمان در میان خاندان و محیطى زرتشتى دیده به جهان گشود، ولى هرگز در برابر آتش سر فرود نیاورد و به خداى یکتا اعتقاد یافت. سلمان در دوران کودکى مادرش را از دست داد و عمه‏اش سرپرستى او را به عهده گرفت.
سلمان، بعد از آنکه دریافت قرار است او را شش ماه با اعمال شاقه زندانى سازند و پس از آن اگر به آیین نیاکانش ایمان نیاورد اعدامش کنند، با همکارى عمه‏اش گریخت و روانه بیابان شد. در بیابان کاروانى دید که به سوى شام مى‏رفت; پس به مسافران پیوست و رهسپار سرزمینهاى ناشناخته گردید.
سرانجام سلمانادامه مطلب...

کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/6/17:: 9:42 صبح     |     () نظر

حاتم اصم، عارف و زاهد مشهور خراسان، در قرن سوم هجرى می زیست

 وی در زهد و حکمت، سخنانی دل انگیز دارد،

حاتم، خواندن قرآن و حکایت پارسایان را در تزکیه نفس بسیار مؤثر مى‏دانست.

نقل است که چون به بغداد آمد، خلیفه را گفتند که زاهد خراسان آمده است.

او را خواست و چون حاتم از در درآمد،

خلیفه را گفت: اى زاهد!

خلیفه گفت: من، زاهد نیستم که همه دنیا، زیر فرمان من است.

 زاهد تویى که به اندک قناعت مى‏کنى و چیزى از دنیا براى خود اندوخته نمی کنی.

حاتم گفت:  نه؛ زاهد تویى که به کمترین چیز و  بى‏ارزش‏ترین متاع که دنیا باشد، قناعت کرده‏اى.

 مگر قرآن نفرموده است که متاع دنیا اندک است و تو بیش از این "اندک" براى خود گرد نیاورده‏اى.

نصیب من از نعمت‏هاى خدا، بسى بیش از آن است که تو دارى؛ پس زاهد تویى!

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط سلیمان رحیمی 86/6/17:: 9:36 صبح     |     () نظر
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >